| خانه > کتابخانه | |
کتابخانهناتنی - بخش نهماز کوچهی ارک پيچيديم توي يخچال قاضي. ميداني! نسل غريبي هستيم ما. واقعاً کجاي دنياايم و دنياي ما کجاست؟ باقر همين طور گوش ميداد. من ميترسم يک روزي ديگر از اينجا بدمان نيايد. ديگر عادت کنيم. فکر ميکني همهی آنهايي که اينجا زندگي ميکنند، خرند يا مثل ما زجر ميکشند؟ نه. يا خرند يا عادت کردهاند. يک جوري براي خودشان توجيه کردهاند تا بتوانند تحمل کنند. آدم نميتواند هر لحظه که خواست زندگياش را تغيير دهد. زندگي تقويم خودش را دارد. لباس طلبهگی هم مثل عقيده نيست که هر وقت آدم دلاش خواست عوض کند. صداي اذان بلند شد. با خلخالهای طلایم خاکم کنید - سخن نویسنده و فصل نخست داستان کتاب تازهی زمانه: با خلخالهای طلایم خاکم کنید«با خلخالهای طلایم خاکم کنید» نوشتهی محمد ایوبی، رمان جدید کتابخانهی رادیو زمانه است که به تدریج منتشر میشود. نویسنده در مقدمهای که برای زمانه نوشته، آورده است: «با خلخالهای طلایم خاکم کنید» بازتاب یا روشنتر بگویم غده ای آزارنده و گلوگیر یا بسط عقدهای است که از دههی ۳۰ تا ۴۰، من جوان را سخت آزرده میکرد، این عقده که از برخورد سنتهایی کهنه و نابجا با مدرنیته پیش میآمد به شدّت ضد انسان و آزادی او بود و مخصوصاً در فشار و زورگویی به دخترها خود را نشان میداد، روح و روان انسان آزاد را، شرحه شرحه میکرد و بیزار در گردونهای میافتاد که دست قدرت، قدرتی ابلهانه اما زورمدار و زورمند آن را میچرخاند و نابود میکرد یا به طریقی مادی او را خنثی و بیاعتنا مینمود. ناتنی-بخش هشتمطلبهها وقتي از زن حرف ميزدند، چشمهاش را نمیديدند. دهان زن ميزان اندازهی فَرج اوست. هر زني که دهاني کوچک دارد، معلوم باشد که فرج او نيز تنگ است و اگر دهان وي بزرگ باشد، فرج او گشاد. فوری ميتوانستند تشخيص بدهند اين زن اهل همخوابهگي هست يا نه. ولي من زن را با زهرا شناختم و زهرا را با تناش؛ با چشمهاش. برات قرص بياورم؟ تنام داشت ميسوخت. صدا از فرط خشکيِ حلقام طور عجيبي از دهن بيرون ميآمد. کلمهها مثل فولاد مُذاب روي لبهام ميريخت. لبهام داشت تاول ميزد. دکتر گلاس ـ بخش هجدهم دختری از قبیلهای آزاد«دکتر گلاس» اثر یلمار سودربری، برگردان سعید مقدم، بخش هجدهم: «از همان اولینبار که دیدمش، بهنظرم رسید شبیهِ دیگران نیست. نه شبیهِ زنانِ سرد و گرم چشیده است، نه شبیهِ زنانِ خانهدار طبقۀ متوسط یا زنانِ معمولی. شاید بیش از همه، شبیهِ زنانِ معمولی باشد. بهخصوص وقتی آنجا، نشسته بود روی پلۀ کلیسا و کلاهش را گذاشته بود کنارش و موهای بورش را در آفتاب پریشان کرده بود، شبیهِ زنی معمولی بود؛ دختری از قبیلهای آزاد...» دکتر گلاس ـ بخش هفدهم مثل حلزون با پوستهی صدفیاش«دکتر گلاس» اثر یلمار سودربری، برگردان سعید مقدم، بخش هفدهم: «همیشه تقریباً تنها بودهام. وقتی میروم میانِ مردم، تنهاییام را به دوش میکشم؛ همانطور که حلزون پوستۀ صدفیاش را با خود میکشد. برای برخی، تنهایی موقعیّتی نیست که برحسبِ اتفاق، در آن قرار گرفتهاند، بلکه نوعی خصوصیّت است. تصور میکنم این ماجرا حداقل میتواند تنهایی مرا عمیقتر کند. هرچه پیش آید، خواه اوضاع خوب پیش برود خواه بد، «مجازاتِ» من به هر حال سلول انفرادی برای تمامِ عمر است.» تاجالسلطنه، دختر ناصرالدینشاه قاجار خاطرات تاجالسلطنه ـ بخش شصت و هفتمدر بخش گذشته، شنیدیم که تاجالسلطنه به ستایش زیبایی و اخلاق حسنۀ خود پرداخت؛ خصوصیاتی که موجب حسادت دیگران میشد. در این بخش، معلم خود را مخاطب قرار میدهد و برخی نظرات فلسفی خویش را بیان میکند. آنگاه، از زندگانی خود میگوید و بیخیالیها و بریز و بپاشهای زاییدۀ ثروتمندی و نقش متملقان و دشمنان دوستنما در برهم زدن آرامش زندگی و با سخنچینیهاشان، بدبین کردن او به شوهرش. دکتر گلاس ـ بخش شانزدهم جهان میسوزد!«دکتر گلاس» اثر یلمار سودربری، برگردان سعید مقدم، بخش شانزدهم: «به صدای زنی فکر میکنم که در خوابم، نالهکنان، فریاد میکشید. هنوز صدایش توی گوشم میپیچد؛ صدای بُغضآلودِ پیرزنی که فریاد میزد: «جهان میسوزد!» به دنیایت، از دیدگاهِ خودت بنگر، نه از نقطهای در فضا. آن را خاضعانه با معیارِ خودت بسنج؛ بر پایۀ موقعیّت و وضعیّت، یعنی موقعیّت و وضعیّتِ انسانِ ساکنِ زمین. در آن صورت، خواهی دید که زمین بهاندازۀ کافی بزرگ است و زندگی پیشامدی است مهم و شب بیپایان است و ژرف.» ناتنی-بخش هفتمناگهان ديدم سنگ قبرها دارند به هم تنه ميزنند. همه بالا و پايين ميروند. مردهها به سنگها فشار ميآوردند. تقلا ميکردند آن را از روي خود بردارند. جيغ مادرم مرا به خود آورد. فؤاد! بيا دارد زلزله ميشود! چند زن ديگر هم آن اطراف فرياد کشيدند. تا آمدم حرکتي کنم، خودش را به من رساند. دستم را کشيد و بناي دويدن گذاشت. من خيلي از اين کار خوشم نيامد. ميخواستم بايستم مردهها بيايند بيرون. ببينمشان. مخصوصاً آن مردههاي شيکتر را. از اينجور آدمها توي شهر کمتر ديده ميشد. هيچ کس کراوات نميزد. مادرم همين طور جنازهی مرا ميکشيد. سنگها تکان تکان ميخوردند. بيشتر جيغ کشيد. وسطهاي قبرستان دستم را رها کرد و تندتر دويد. دکتر گلاس ـ بخش پانزدهم اخلاق، این قانون نامکتوب!«دکتر گلاس» اثر یلمار سودربری، برگردان سعید مقدم، بخش پانزدهم: «جایگاهِ اخلاق در میانِ بندگان است، نه در میانِ خدایان. اخلاق به کار ما میآید، نه حاکمان. اشخاص فهمیده نباید اخلاق را چندان جدی بگیرند. عاقلانه است که انسان همواره خود را با رسومِ مکانی که به آن سفر میکند، وفق دهد. اما پذیرشِ این رسوم با ایقان و از صمیمِ قلب، سادهلوحانه است. من مسافری در این جهانم و به رسومِ انسانها نظر میافکنم. آنچه را مفید مییابم، میپذیرم. اخلاق اساساً برپایۀ خوی و عادت بناشده و پایۀ دیگری ندار. اخلاق یعنی شوخی!.» ناتنی - بخش ششمميترسيدم. از آن شبحهاي مردهاي ميترسيدم که شبيه رُمان پِدرو پارامو اطرافام ميلوليدند. از اين هزارتويي که بيهوده در آن گرفتار بودم، از اينکه يک روز از خواب بيدار شوم و ببينم سوسک شدهام، از اينکه اگر مادرم مُرد و نخواهم توي تشييع جنازهاش غمگين باشم، از اينکه مبادا در انتظار چيزي هستم که هرگز به وقوع نميپيوندد يا کسي که هرگز نميآيد. همه چيز برايم جسميت پيدا کرده بود. جهان را مايعي داغ زير پوستام حس ميکردم. ترس در کالبدي فرورفته بود و هميشه کنار من، دنبال من، بالاسر من و زير پاي من حضور داشت. ستارهها روي آسمان، دوربينهايی مخفي بودند که زاغ سياهام را چوب ميزدند. نور نميدادند. دلهره ميپاشيدند. دکتر گلاس ـ بخش چهاردهم (قسمت دوم) ماه قدیمی نشسته بر پشت پنجره«دکتر گلاس» اثر یلمار سودربری، برگردان سعید مقدم، بخش چهاردهم ـ قسمت دوم: «ماههای زیادی را بهخاطر سپردهام. قدیمیترین آنها ماهی است که نشسته بود پشتِ پنجرۀ اتاقمان، در شبهای زمستانی اوایلِ کودکیام. همیشه ماه مینشست روی بامِ سفید... ماه برای جوانها، نویدِ تمامِ آن چیزهای شگرفی است که انتظارشان را میکشند و برای پیران، یادآورِ تمامِ آنچه خُرد و تکّهتکّه شده و نشانِ پوچ بودنِ این نوید است.» تاجالسلطنه، دختر ناصرالدینشاه قاجار خاطرات تاجالسلطنه ـ بخش شصت و ششمتاجالسلطنه به بیخوابی مبتلا میشود و شوهر به بیماری سوزاک. او که سه ماه باردار است، چون خبر مرگ دختر مظفرالدین شاه را هنگام وضع حمل میشنود، تصمیم میگیرد طفلش را سقط کند. در پایان، از حسادت شوهر و سپس، حسادت زنان نسبت به خود میگوید و زیبایی خود و اخلاق و عادات نیکوی خود را میستاید. دکتر گلاس ـ بخش چهاردهم (قسمت اول) دوشیزگانی سزاوار مردانی شایسته«دکتر گلاس» اثر یلمار سودربری، برگردان سعید مقدم، بخش چهاردهم ـ قسمت اول: «میتوانم آن نوشتۀ نامرئی را بخوانم: «مرا ببوس! همسرم باش و به من فرزند بده. بگذار عاشق باشم. در آرزوی آنم که بتوانم عشق بورزم. «اینجا دوشیزگانِ بسیاری هستند که مردی تنشان را لمس نکرده است. این دوشیزگان در بسترِ تنهایی، کامیاب نمیشوند. آنان سزاوارِ مردانی شایستهاند.» این مضمونِ تقریبی گفتهای است از زرتُشت؛ زرتُشتِ واقعی و باستانی، نه آن جوانکِ شلاق بهدست.» ناتنی-بخش پنجمهيچ موقع از مسخره کردنِ حوزه خوشام نميآمد. ميگفتند آخوندها همهاش فکر طهارت و نجاست هستند و يا اينکه اگر زن پنبه را چند بار در فَرجاش فروکند، ميفهمد از حيض پاک شده. اينها جزو درس طلبهگي بود، اما همهی آن نبود. براي من خيلي بيشتر بود؛ يک بُنبستِ باشکوه. ناتنی - بخش چهارمکارتِ عضويت گرفتم. حالا از کجا بايد شروع کنم؟ به نظر من اول بوف کور را بخوان. صادق هدايت را ميشناسي؟ همان نويسندهاي است که پاريس رفت و آنجا خودکشي کرد؟ کتاب لمُعه را سفارش بده تا به تو بگويم. کتاب لمُعه را گرفتم؛ قطعِ رحلي و سنگين و جلدِ پوستی قرمز. کنار راهرو رسيديم. آن مرد را پشتِ پيشخوان ميبيني؟ کتابدار اينجاست. اسمش اسدالله است. به او گفتهام چه جور کتابهايي ميخواهي. حالا بگير، اين هم بوف کور. بگذارش لاي لمعه و برو آن پشت بنشين. لمعه را باز کن و بوف کور را همان لاي کتاب بخوان. مبادا آن را بيرون بياوري! اثری از امین قضائی و بابک سلیمیزاده انتشار کتابِ «هنر مسلّح»نگار نجفی: کتاب «هنر مسلّح» حاصل همکاری و هماندیشی دو نویسندهی جوان مارکسیست ایرانی است که بحثهای بدیع و تازهای را در حوزهی هنر و ادبیات مارکسیستی ایران مطرح میکند. این کتاب با تز «هنر در جامعهی طبقاتی» آغاز میشود. و هنر در جامعهی طبقاتی را به مثابه خواست فراروی از ارزش مصرف و کارکردهای مصرفی نقد میکند. هنر موجود با چنین خواستهایی کارکردی نمایشی پیدا کرده است. این کارکردهای مصرفی و فرامصرفی باعث بهوجود آمدن تمایز بنیادین میان هنر عامهپسند و هنرنخبهگرا میشود. تاجالسلطنه، دختر ناصرالدینشاه قاجار خاطرات تاجالسلطنه ـ بخش شصت و پنجمدر بخش گذشته، شنیدم که تاجالسلطنه ماجرای سفر به قم را نقل کرد و اینکه این سفر چگونه بر او اثر گذاشت. در این بخش، از انتقال اموات و دفن ایشان در گورستانهای قم میگوید و به مرگ میپردازد. ناتنی - بخش سومبارها فکر کرده بودم چه احساسي به قم دارم؟ بيترديد دوستاش نداشتم. شايد زادگاهِ آدم جايي نباشد که آدم در آن متولد ميشود، بلکه جايي است که آدم خودش ميزايد. قم مظهر ستروني بود. شهري که ترس توي جلدش رفته؛ ترس فروخوردهی کهنهاي که نميگذاشت هر کس خودش باشد. هر آدم با خودش شبحي حمل ميکرد. گاهي خودش هم شبيه شبحي ميشد. در شبحاش فروميرفت و ميماند. شهر هم شکل شبح به خود ميگرفت. حالا از پشت پنجره ميشود غير از سياهي چيزهاي ديگر را هم ديد. آفتاب لميده روي صورتاش. هنوز تا برلين خيلي راه است. دکتر گلاس ـ بخش سیزدهم (قسمت دوم) که میروم بهسوی سرنوشت«دکتر گلاس» اثر یلمار سودربری، برگردان سعید مقدم، بخش سیزدهم ـ قسمت دوم: «راه رفتنِ او شبیهِ راه رفتنِ کسی بود که بهسوی سرنوشتِ خود میرود. سرش پایین بود، طوریکه سفیدیِ پشتِ گردنش، زیرِ موهایِ بورش، دیده میشد. آیا لبخند میزد؟ نمیدانم. اما ناگهان، یادِ خوابی افتادم که چند شب پیش دیده بودم. آن نوع خندهای را که در آن خوابِ وحشتناک داشت، هرگز در واقعیّت ندیدهام؛ دلم هم نمیخواهد ببینم. وقتی سرم را بلند کردم، دیدم . . .» دکتر گلاس ـ بخش سیزدهم (قسمت اول) فکرهای درخشان، عالی و دورانساز«دکتر گلاس» اثر یلمار سودربری، برگردان سعید مقدم، بخش سیزدهم ـ قسمت اول: «مثلاً داری شبی در خیابان ملکه قدم میزنی و مشغول فکرهایی هستی درخشان، عالی و دورانساز؛ فکرهایی که احساس میکنی هیچ دیّارالبشری در دنیا تا بهحال نتوانسته و جرأت نکرده به ذهنش راه بدهد. اما تجربهای چندین ساله، کمینکرده در اعماق ناخودآگاهمان، بیهیچ شک و شُبههای، نجواکنان میگوید: «فردا صبح، یا این فکرها را فراموش میکنی، یا در آنها دیگر این کیفیّتِ دورانساز و باعظمت را نمیبینی.» |
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
|
![]() |






